سپیدی یک نواخت
فرش آرزوی
فراموش شده
سکوت است
که آزاد می شود
با یک نواخت دست مایه ی
آوایی که درخت
در چهار سوی آوارگی
می کشاند
آغاز یک راه شدن
دریا شدن
در پرواز قاصدکی که
هیچگاه به مقصد نرسید
چون ایستگاهی نبود
در راه
تو میدانی باید باشی
با چمدانی که
تنهایی را حمل کنی
چه فرق می کند
که باشی یا نباشی
زیبا است
همه آوازهای غوک با پروانه
در برکه ی نیلوفری
با گل های سپید
آه باز تو را می خوانم
تو را می بینم
از دور
ولی با دستی از مهربانی
به سوی دریچه ی مرموزی که
باز می شود...
روحی در آینه...ما را در سایت روحی در آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 168