مهتاب است
دل من می خواهد
پر کشد سوی عقیق
سر کوچه
نفسی تازه کنم
باغ می باید
آنطرف تر باشد
بوی گل می آید
تازه آبی زده
بر خاک عقیق
چه بلندای عمیقی
سز راه نفس است
دخترک ناز عجیبی دارد
چشم هایش
پر مروارید است
سینه اش مرمر سرخ
آتش عشق
درونش پیداست
و من اما
راه در راه دگر
خواهم رفت
آن نشانی که سحر
خواهد داد
پیچکی در راه است
همره باد نسیم سحری
پشت دیوار بلند
یا هو
زمزم زمزمه ی شرب مدام
عاقلی گفت
نشانی غلط است
مشکلی در راه است
بدلم رفتم و رفتم
سوی آبادی عشق
منتهای آبی...
روحی در آینه...ما را در سایت روحی در آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110