شب در مزار فاصله ها
خانه می کند
اندوه خاکستری در پژواکی کامل
می پیچد
و کوه پاره می شود
از دل خود همه را پس می دهد
قیر اندود ماه در
فراموشی ما است
که روی زمین
پاشنه ها را
در آشیل فرو کرده ایم
و هذیانی فراتر از
وهن خواب آلوده را
بیدار می کنیم
دیوانگی است اگر
اکنون را با دیسال پر کنیم
و فردا را به باد بسپاریم
تا قاصدکی پیام بگذارد که
دیگر دیر شده است
بیدار شو
و بگرد در میان اساطیر
خاک شده
گذشته ای که دیگر
به درد نمی خورد
پیچ و مهره های زنگ زده
در برهوتی از آهن
کوچه پس کوچه های
خاموش و تاریک
پایت به تنه ی کسی گیر می کند
و شیشه دود می شود
با موتورسیکلتی که
در دل تاریکی
هوش پخش می کند
دیگر از چه بگویم برادر
دیگر از که ...
ما را در سایت روحی در آینه دنبال میکنید
برچسب: لیلای, نویسنده: بازدید: 180