من از تلخی آن قهوه شکر بیزم تو می دانی
و از جام لبانت ماه می ریزم تو می دانی
نمی دانم چرا در من تو آویزی گلو بندت
همان گردن ، همان دست و گل آویزم تو می دانی
شنیدی من میان خواب ها گم گشته ام لیکن
من اصلا هیچ هیچم ،کوچکم ریزم تو می دانی
ته فنجان نشستم تا که فال چشم تو گردم
دمادم من برایت چای می ریزم تو می دانی
خدا را هرکه می خواهی منم هم سایه ات لیکن
منم آن سایه ی چشم تو پائیزم تو می دانی
همان انگور مانده در بر تاکم که بعد از این
توآوردی مرابا خودشرابی سکر آمیزم تو می دانی
منم پائیز صدها رنگ در من زاده خواهد شد
به آبان آمدم با تو در آمیزم تو می دانی
روحی در آینه...ما را در سایت روحی در آینه دنبال میکنید
برچسب: من تلخی برخورد صادقانه را, نویسنده: بازدید: 275