تمام بی قراری ها در آن بوسیدنش گم شد
هزاران برگ گل در خنده ی بوییدنش گم شد
گناه هر شبم رویای آغوش و پریدن بود
ولی در جستجوی ترد دیدنش گم شد
جهان ما پر از پرسیدن راز گل سرخ است
تمام واژه های شعر در پرسیدنش گم شد
هزاران سال با نام فریب گندم و حوا
چرا این آمد و شد در کنار دیدنش گم شد
و غم آمد که درگیر دل تنهای ما گردد
میان خانه احساس بهم خندیدنش گم شد
نوشتم حلقه حلقه رشته ی باریک عمرم را
عقیق گردن آویزم میان گردنش گم شد
من و باران کنار ساحل و آتش بهم گفتیم
جهان بی وزن مطلق بود در رقصیدنش گم شد
نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۶ توسط حسن جزائریان (باران) |
روحی در آینه...ما را در سایت روحی در آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 177